Successfully reported this slideshow.
We use your LinkedIn profile and activity data to personalize ads and to show you more relevant ads. You can change your ad preferences anytime.

Mother

118 views

Published on

  • Be the first to comment

  • Be the first to like this

Mother

  1. 1. ‫مهر مادر‬ ‫نقاشی اثر مرتضی کاتوزیان‬
  2. 2. ‫ارزشمندترین وقایع زندگي معمول دیده‬‫نميشوند ویا لمس نميگردند، بلکه در دل‬ ‫حس می شوند.‬
  3. 3. ‫لطفا به این ماجرا كه دوستم برایم روایت كرد توجه كنيد.‬ ‫اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم‬ ‫از من خواست که با زن دیگري براي شام و سينما‬ ‫بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي‬ ‫مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از‬ ‫بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.‬
  4. 4. ‫زن دیگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم‬ ‫مادرم بود که 91 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي‬ ‫زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد‬ ‫اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.‬
  5. 5. ‫آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام‬ ‫بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر‬ ‫چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک‬‫تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره‬ ‫را نشانه يک خبر بد ميدانست.‬
  6. 6. ‫به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما‬‫امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از‬ ‫اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي‬ ‫بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او‬ ‫هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب‬‫ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده‬ ‫بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.‬
  7. 7. ‫با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند‬ ‫زد.‬‫وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با‬‫پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار‬ ‫گرفته اند.‬
  8. 8. ‫ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي‬ ‫بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که‬ ‫گوئي همسر رئيس جمهور بود .‬‫پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول‬‫شدم. هنگام خواندن از بالي منو نگاهي به چهره مادرم‬ ‫انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات‬ ‫گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که‬ ‫وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او‬ ‫بود که منوي رستوران را ميخواند.‬
  9. 9. ‫من هم در پاسخ گفتم که حال وقتش رسیده که تو استراحت‬ ‫کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام‬‫صرف شام گپ وگفتي صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادي‬ ‫بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقايع جاري‬ ‫بود و آنقدرحرف زديم که سینما را از دست داديم.‬
  10. 10. ‫وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد‬‫رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي‬ ‫به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آيا شام بیرون با‬‫مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلي بیشتر از آنچه‬ ‫که میتوانستم تصور کنم.‬
  11. 11. ‫چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه‬ ‫چیز بسیار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.‬
  12. 12. ‫کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسیدي از رستوراني که با مادرم‬ ‫در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسید.يادداشتي هم‬ ‫بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آيا در آنجا‬‫خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام‬ ‫يکي براي تو و يکي براي همسرت.‬
  13. 13. ‫و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه‬ ‫مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.‬
  14. 14. ‫در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد‬‫که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان‬ ‫داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها‬ ‫اختصاص دهيم.‬
  15. 15. ‫هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.‬‫زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا‬ ‫هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.‬
  16. 16. ‫اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند‬‫بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا‬ ‫به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.‬

×