مهر مادر نقاشی اثر مرتضی کاتوزیان
ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس  می شوند .
لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد .  اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با  زن دي...
زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم  مادرم  بود که  19  سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن  ...
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .  مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک...
به او گفتم :  بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم .  او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين اي...
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي...
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .  دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود   ...
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رس ید ه که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام گپ وگفتي...
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خان...
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم .
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان ...
و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم   پسرم .
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها ...
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امو...
اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد .  به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته .  امروز ب...
Upcoming SlideShare
Loading in...5
×

Mother

366

Published on

Published in: Spiritual
0 Comments
0 Likes
Statistics
Notes
  • Be the first to comment

  • Be the first to like this

No Downloads
Views
Total Views
366
On Slideshare
0
From Embeds
0
Number of Embeds
0
Actions
Shares
0
Downloads
8
Comments
0
Likes
0
Embeds 0
No embeds

No notes for slide

Mother

  1. 1. مهر مادر نقاشی اثر مرتضی کاتوزیان
  2. 2. ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس می شوند .
  3. 3. لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد . اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد . و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد .
  4. 4. زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .
  5. 5. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم . مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست .
  6. 6. به او گفتم : بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم . او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد . آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم . وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود .
  7. 7. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند .
  8. 8. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود . پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم . هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند .
  9. 9. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رس ید ه که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .
  10. 10. وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .
  11. 11. چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم .
  12. 12. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود : نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت .
  13. 13. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .
  14. 14. در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم .
  15. 15. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود .
  16. 16. اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد . به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته . امروز بهتر از ديروز و فرداست . باتشکر از طرف هومن به ...
  1. A particular slide catching your eye?

    Clipping is a handy way to collect important slides you want to go back to later.

×