Do Not Judgement
Upcoming SlideShare
Loading in...5
×
 

Like this? Share it with your network

Share

Do Not Judgement

on

  • 493 views

 

Statistics

Views

Total Views
493
Views on SlideShare
493
Embed Views
0

Actions

Likes
0
Downloads
7
Comments
0

0 Embeds 0

No embeds

Accessibility

Upload Details

Uploaded via as Microsoft PowerPoint

Usage Rights

© All Rights Reserved

Report content

Flagged as inappropriate Flag as inappropriate
Flag as inappropriate

Select your reason for flagging this presentation as inappropriate.

Cancel
  • Full Name Full Name Comment goes here.
    Are you sure you want to
    Your message goes here
    Processing…
Post Comment
Edit your comment

Do Not Judgement Presentation Transcript

  • 1. يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود صفحه بعد
  • 2. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند . او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد . صفحه بعد
  • 3. او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد . صفحه بعد
  • 4. در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند صفحه بعد
  • 5. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد . او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت . پيش خود فکر کرد : « بهتر است ناراحت نشوم . شايد اشتباه کرده باشد .» صفحه بعد
  • 6. ولي اين ماجرا تکرار شد . هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد . اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد . صفحه بعد
  • 7. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : « حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ » مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد . صفحه بعد
  • 8. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست ! او حسابي عصباني شده بود . در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست . آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت . صفحه بعد
  • 9. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده ! صفحه بعد
  • 10. خيلي شرمنده شد !! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود . صفحه بعد
  • 11. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد ... صفحه بعد
  • 12. در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود . و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود . صفحه بعد
  • 13. - چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند ... صفحه بعد
  • 14. سنگ ... پس از رها کردن ! صفحه بعد
  • 15. پس از گفتن ! صفحه بعد حرف ...
  • 16. موقعيت ... صفحه بعد پس از پايان يافتن !
  • 17. و زمان ... پس از گذشتن ! پایان